|
|
موضوعات
بهترین آفلاینهای جهان،جوووک، SMSهای جدید
دانلود آهنگ و برنامه
عمومی
آموزشی
همه چیز درباره گروه ~TATU~
مامان ترین اخبار و داستانها
روابطه خفن بین پسرها و دخترها
ترجمه اشعار گروه( t.A.T.u)
دانلود گلها و اخبار جام جهانی 2006
قالب های تتو برای وبلاگ
عکسهای گروه tatu
دانلود کلیپ و عکس و زنگ و برنامه گوشی
بهترین کدهای جاوا اسکریپت در سراسر وب
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
افراد آنلاين : نفر
زني با مانتوي بنفش و روسري سفيد ( مامان ترین اخبار و داستانها )
شب جمعه هفته قبل خانه مادر خانمم مهمان بوديم . عيال و بچه ها قبل از اينكه من از اداره به خانه بيايم به خانه مادر شان رفته بودند و قرار بود من هم وقتي كمي هوا تاريك شد به آنها بپيوندم .
بعد از اينكه از سر كار برگشتم در خانه مشغول مطالعه بودم كه تلفن زنگ زد. وقتي گوشي تلفن را برداشتم خانمي با صداي بسيار مليح و نازي گفت:معذرت مي خواهم . منزل آقاي شيدا ؟
گفتم : بله بفرماييد!
آن خانم گفت: ببخشيد من با آقاي غضنفر شيدا كار دارم.
گفتم: خودم هستم خانم . بفرماييد.
خانم گفت: من خانم ميترا زرمهر هستم.
با تعجب گفتم: ولي خانم من شما را به جا نمي آورم.
خانم صداي خودش را مهربان تر از قبل كرد و با عشوه گفت: من زن بيست و چهار ساله اي هستم كه دو سال قبل متاسفانه شوهرم در يك تصادف رانندگي جان باخت و من با دو فرزند كوچك بيوه شدم .
من كه فكر مي كردم اين هم نوعي گدايي تلفني است، گفتم: ولي خانم متاسفانه كمكي از دست من برنمي آيد شما بهتر است به موسسات خيريه مراجعه كنيد.
خانم زرمهر گفت: نه خواهش مي كنم عجله نكنيد. من در حال حاضر چهار كارخانه بزرگ از شوهرم و سه دانگ يك كارخانه را هم ازپدرم به ارث برده ام جداي از اين كارخانجات ملك و املاك فراواني هم براي خودم و هم براي فرزندانم باقي مانده كه مي توانم حداقل هزار نفر مثل شما را در روز بخرم و در راه خدا آزاد كنم.
ازاينكه زود در مورد ايشان قضاوت كرده بودم ، خيلي خجالت كشيدم.دهانم خشك شده بود و مانده بودم چه بگويم ، حتي نتوانستم جواب توهين او را بدهم . بارها به خودم نهيب زده بودم كه اين قدر عجول نباشم ولي باز فايده اي نداشت.به هر زحمتي بود خودم را جمع و جور كردم و گفتم : من معذرت مي خواهم . حالا چه كمكي از دست من برمي آيد؟
ميترا خانم گفت: راستش را بخواهيد من خواستگارهاي زيادي دارم كه مرا كلافه كرده اند . در حالي كه قصد ازدواج كه ندارم هيچ، از اسم شوهربدم مي آيد و مي خواهم سربه تن هيچ شوهري نباشد.
گفتم: از اظهار لطفتان نسبت به شوهر ها كه بنده خودم هم يكي از آنها مي باشم تشكر مي كنم ولي اگر قصد داريد كه بنده شكمهاي خواستگارانتان را سفره كنم بايد به عرض مبارك برسانم كه بنده زور مردم آزاري ندارم كارمند ساده اي هستم كه دنبال دردسر هم نمي گردم.
ميترا خانم گفت: آقاي شيدا چرا اينقدر عجول هستيد، من كه هنوز از شما درخواستي نكرده ام.
گفتم: بله ببخشيد . فرمايشتان را بفرماييد.
ميترا خانم گفت: راستش من تصميم دارم با مردي كه خوش قيافه و مبادي آداب باشد ازدواج كنم و فقط وفقط اسمش روي من باشد تا ديگران از من خواستگاري نكنند من هم در عوض ماهيانه دو برابر حقوقي را كه از محل كارش مي گيرد هر ماه به او مي دهم.
هرچند فكر نمي كردم من يكي شخصاً داراي صفاتي همچون خوش قيافه بودن و مبادي آداب بودن باشم، ولي براي اينكه خودم را دست كم نگرفته باشم گفتم: ولي خانم من متاهل هستم و ...
خانم زرمهرادامه داد:: من با يكي از همكاران شما دوست هستم ومشكلم را براي آن خانم گفتم، او شما را خوش قيافه ترين كارمند كه در عين حال مبادي آداب هم هستيد معرفي كرد و شماره تلفن شما را هم به من دادتا با شما تماس بگيرم ولي مرا قسم داد كه حداقل تا زمانيكه ما با هم ازدواج نكرده ايم،پيش شما اسمي از او به ميان نياورم. اين را هم بگويم كه اگر من شما را پسنديدم و با هم ازدواج كرديم دوست ندارم ماهي يك مرتبه آنهم بيش از يك ساعت شما را ببينم. حالا هم شما فكرهايتان را بكنيد بعد با شما تماس مي گيرم.
هرچند قصد ازدواج نداشتم و زير بار مخارج عيال اولم هم به شدت مانده بودم ولي ديدم بيني و بين الله پيشنهاد بدي نبود و به قول معروف يك بار بيش تر شانس در خانه آدم را نمي زند. تازه اگر به اين خانم بگويم بايد فكركنم ممكن است شخص ديگري پيشدستي كند و لقمه را بربايد. به اين خاطر گفتم: نيازي به فكر كردن نيست.من هرچندنيازي به ازدواج ندارم وحتي آدم هوسبازي هم نيستم ولي فقط و فقط براي اين كه مشكل شما را حل كنم و رضايت خدا و بنده خدا را كه بهترين كارهاست حاصل كنم پيشنهاد شما را عليرغم ميلم مي پذيرم. شما جايي را تعيين كنيد تا همديگر را ببينيم.
ميترا خانم گفت: من فردا يك ميز براي ناهار در هتل عباسي رزرو مي كنم. شما يكي دو ساعت قبل يعني ساعت ده صبح جلو در هتل عباسي حاضر باشيد . فراموش نكنيد من به لباس و قيافه شوهر آينده ام خيلي حساس هستم.
گفتم : انشاء الله رضايت شما را حاصل مي كنم ولي من كه شما را تا به حال نديده ام، لطفاً نشانه اي بدهيد تا شما را بشناسم.
ميترا خانم گفت:اتفاقاً من هم شما را نديده ام ، شما هم نشانه خودتان را بدهيد ولي براي اينكه شما را بشناسم يك دفتر سررسيد در دست چپتان بگيريد. خودم هم با مانتوي بنفش وروسري سفيد با يك اتومبيل بنز مشكي مي آيم.
مشخصات خودم را به ميترا خانم دادم و قرار را هم براي راس ساعت ده صبح جلو در ورودي هتل عباسي گذاشتيم. مشخصاتم را براي اينكه مورد شناسايي شما خواننده عزيز واقع نشوم ذكر نمي كنم و از اين بابت عذر خواهي مي كنم.
هتل عباسي يكي از بهترين هتلهاي شهرماست كه استفاده از آن فقط وفقط براي از ما بهتران و يا مهمانهاي خارجي كه به خرج دولت به شهرما مي آيند، ممكن است. هزينه هاي اين هتل آن قدر بالاست كه فردي از طبقه ما كارمند جماعت حتي قادر به خوردن يك استكان چاي در آن جا نيست.هرچند كه چون پيشنهاد دهنده ازدواج و حتي سفارش دهنده غذا ميترا خانم بودو علي الاصول او بايستي هزينه و مخارج هتل را بپردازد ولي چون اين شانس بزرگي بود كه كمتر در خانه آدم را مي زد مانده بودم كه من صورتحساب را بپردازم يا نه؟ تازه اگر بخواهم بپردازم پول آن را از كجا بياورم. بلاخره با خودم قرار گذاشتم از هر جا شده مقداري پول قرض كنم و محض احتياط با خودم ببرم كه اگر احياناً مجبور به پرداخت صورتحساب شدم شرمنده ميترا خانم نشوم هرچند كه بايد سعي كنم به گونه اي عمل كنم كه مجبور به پرداخت پول نشوم.
فرداي آن روز هرچند صبح جمعه بود و من طبق عادت هميشگي مي بايست تا لنگ ظهر بخوابم ولي از شدت ذوقي كه براي اين شانس نوپاي خودم داشتم صبح زود از خواب برخاستم و به حمام رفتم و لباسهايم را اتو زدم و خلاصه آنقدر به سرووضعم رسيدم كه عيالم انگشت به دهان مانده بود كه خدايا شوهرش را چه مي شود. من در جواب سوال او كه علت اين كار را از من مي پرسيد گفتم كه امروز در اداره جلسه مهمي است كه احتمالاً به من سمت بالاتري خواهند داد، به اين خاطر خودم را شيك مي كنم كه در چشم رئيس خوب جلوه كنم و عيال بيچاره من هم كه به صداقت من ايمان داشت آن را پذيرفت و ديگر چيزي نگفت.
جالب اينكه برخلاف جمعه هاي قبل كه ساعت به زودي مي گذشت و تعطيلي من تمام مي شد آن روز براي من خيلي زمان طولاني گذشت ولي بلاخره گذشت و ساعت نه و نيم صبح شد ووقت رفتن سر قرار.
وقتي با لباس شيك و سرووضع مرتب،دفتر سر رسيدم را برداشتم كه به سر قرار بروم عيالم گفت: آقا غضنفر! يادت باشد كه حتماً سررسيد را در دست چپت بگيري.
عرق سردي بدنم را فرا گرفت، از خجالت رنگم سرخ سرخ شد. مانده بودم به همسرم كه هميشه براي او لاف زده بودم كه نسبت به او وفادارم چه بگويم.عجب پس همه اينها زير سر عيال بود و من احمق نفهميده بودم.
من عادت دارم وقتي كه عصباني مي شوم يا خيلي در كاري خجل مي شوم حداقل تا ده دقيقه نمي توانم حرف بزنم و عيالم هم اين نكته را مي داند. بور و خجل به اتاقم رفتم وبا همان لباسهاي شيك روي تخت دراز كشيدم وبه بخت بد خودم نفرين مي كردم تعجبم بيشتر از عيالم بود كه مرا سر كار گذاشته بود ، آخر او اصلاً اهل اين حرفها نبود احتمالاً كار كار خواهر زن ورپريده ام بود كه عيال مرا تحريك كرده است. در همين فكر و خيالات بودم كه تلفن زنگ زد و لحظه اي بعد عيال آمد و گفت: خانمي با شما كار دارد.
خانمي كه با من كار داشت همان ميترا خانم بود كه زنگ زده بود و علت تاخير مرا مي پرسيد از او معذرت خواهي كردم و گفتم حداكثر تا نيم ساعت ديگر خودم را سر قرار مي رسانم .
ميترا خانم گفت : پس من چهل و پنج دقيقه ديگر آنجا هستم چون دوست ندارم كسي مرا آنجا ببيند و موقعي مي آيم كه شما حتماً آنجا باشيد.
بعد از اينكه گوشي را گذاشتم، از اتفاقي كه افتاده بود واقعاً گيج شده بودم ،با خودم مي گفتم:خدايا چه سري در كار است كه همسرم اگر راز مرا مي داند هيچ عكس العملي نشان نمي دهد اگر هم نمي داند پس چرا به من گفت: سررسيد را در دست چپم بگيرم.وقتي مي خواستم از خانه بيرون بروم به همسرم گفتم: راستش را بگو براي چه به من گفتي سررسيدم را در دست چپم بگيرم؟
همسرم با صداقتي كه هميشه داشت گفت: چند روز پيش در مجلس عروسي دختر اكبر آقا شنيدم كه خانمي مي گفت: در مجله خوانده است دانشمندان در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده اندكه مرداني كه دفتر سررسيد را در دست چپ خود مي گيرند داراي هسراني كدبانو و خانه دار هستند و از زندگي خود رضايت بيشتري دارند ولي كساني كه دفتر سررسيد را در دست راست خود مي گيرند همسراني شلخته ولاابالي دارند و از زندگي خود هم راضي نيستند . من هم به اين خاطر گفتم دست چپت بگيري كه عادت كني.
ديدم رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت. با خوشحالي از همسرم خداحافظي كردم و پانزده دقيقه بعد سر قرارم بودم . هنوز تا آمدن ميترا خانم حدود بيست دقيقه اي مانده بود.من سررسيد م را در دست چپم گرفته بودم و اميدوار و مطمئن به آينده اي زيبا و موفق منتظر بخت و اقبالم بودم ، البته كمي هم دلشوره داشتم.
هنوز چند دقيقه اي از انتظار من نگذشته بود كه ديدم گوهر خانم زن احمدآقاي نجار كه با من همشهري بود ، آمد و كنار من ايستاد. انگار كه او هم منتظر كسي بود. وقتي متوجه حضور من شد، احوالپرسي كرد و در جواب سوال من كه علت حضور او را در آنجا پرسيدم گفت: راستش رفته بودم بازار براي خريد جهيزيه دخترم چهل هزار تومان پول كم آوردم زنگ زدم به احمدآقا گفت جلو هتل عباسي منتظر من باش تا يك ساعت ديگر خودم را مي رسانم.
ديدم از شانس بد من گوهر خانم مثل خرمگس تا يك ساعت ديگر آنجا خواهد ماند و اگر ميترا خانم بيايد و مرا با او ببيند ديگر فاتحه من خوانده است. چون گوهر خانم از دوستان صميمي همسرم بود و حداقل هفته اي يك بار همديگر را مي ديدند. البته من قبلاً هم با شوهرش دوست بودم ولي چون كمد و دكور خانه ما را خوب نساخته بود من هم سي و پنج هزار تومان از دستمزد او را ندادم و هر چه هم اين در و آن در زد گفتم: اگر سرم هم برود بقيه پول اورا نمي دهم. از آن روز به بعد هم بين ما شكر آب شد وديگر با هم ارتباطي نداشتم.
آن روز ديدم اگر بخواهم به وصال ميترا خانم برسم بايد هر طور شده گوهر را دنبال نخود سياه بفرستم.به اين خاطر به او گفتم: گوهر خانم حالا اگر با ده هزار تومان كار شما حل مي شود من اين مقدار را همراهم دارم بدهم شما برويد كه اينجا نخواهيد يك ساعت معطل بشويد.
گوهر خانم گفت: نه دست شما درد نكند كار من با ده هزار تومان درست نمي شود ،مقداري جهيزيه خريده ام سي و هشت هزار تومان بايد بدهم تا آنها را از مغازه خارج كنم. همين جا مي مانم احمد آقا مشتري داشت وگرنه زودتر مي آمد. حالا هم اينجا مي ايستم تا احمد آقا بيايد.
ديدم دچار عجب مخمصه اي شده ام و اگر زود نجنبم آينده ام را به خاطر سي و پنج هزار تومان خراب مي كنم. به اين خاطر براي رفع مزاحمت گوهر خانم سي و هشت هزار تومان پول از روي پولهاي كه با خودم آورده بودم برداشتم و به گوهر خانم دادم و او تشكر كنان از آنجا رفت. آن روز چند ساعتي را بعد از رفتن گوهر خانم آنجا يعني جلو هتل عباسي منتظر ماندم ولي از ميترا خانم خبري نشد كه نشد . با خودم گفتم كه لابد مرا با گوهر خانم ديده ، خودش را نشان نداده ، پس بهتر است به خانه بروم ومنتظر تلفن او باشم.
به خانه رفتم و منتظر تلفن ماندم ولي هرچه شماي خواننده به من تلفن زديد ميترا خانم هم به من تلفن زد.در خانه سر فرصت از همسرم پرسيدم: چه كسي به شما گفته بود كه مردان بهتر است سررسيد را در دست چپ بگيرند.
همسرم گفت:روز عقد دختر اكبرآقا ، گوهر خانم گفت كه در مجله چنين چيزي را خوانده است.
يكي دوروز بعد اصغر آقاي نجار به خانه ما زنگ زد و با اينكه روابطمان با هم شكر آب بوداحوالپرسي گرمي كرد و بعد از كلي خوش و بش كردن ، به من توصيه كرد كه به شدت از تجديد فراش بپرهيزم!
از شما چه پنهان! هنوز كه هنوز است، وقتي از جلو هتل عباسي مي گذرم، منتظر زني با مانتوي بنفش و روسري سفيد هستم كه با اتومبيل بنز در انتظار من است.
نوشته شده توسط محمد در بیست و نهم فروردین 1386
لينك مطلب
مطالب پيشين
![]()
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
djtatu.blogfa.com